تبليغاتX
خاطرات کودکی
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارمیکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا یابد بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد، پس از چندی هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت: چه باید کرد؟در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت.

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد .

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 7:47 توسط پیر بابا |

محمد مهدی عزیزم این روزها تو اردوی نشاط و تعالی که بسیج ادارمون برگزار کرده شرکت می کنه و

حسابی بهش خوش میگذره و از برنامه های متنوعش لذت می بره .

 

امیدوارم این تابستون براش سرشار از نشاط و تعالی باشه و شروع سال تحصیلی براش پر از روزهای

طلایی بشه.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 14:43 توسط پیر بابا |

محمد مهدی در سرزمین قلب من پادشاهی است که حکومتش سرشار از رحمت و برکت است و همواره در زیر آسمان محبت من رویاهای مخملینش را به نظاره نشسته ام .

خداوند برکت وجودش را بر من فضونی داشته و یاری از دریای چشمان مهربانش به جمع ما عطا کرده است که عطر وجود محمد مهدی را صد چندان کرده و همچون آهوان در مرغزار هستی و زندگیمان به ترنم و تغزل می پردازند.

طاها گلی از بوستان کریمانه خداوند بی من و اذی است که بر این کمترین تفضل فرموده است باشد در بوسه بر ید رحمانی او پدری قابل باشم.

از خدا خواهم توفیق ادب.  

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:2 توسط پیر بابا |

نمی دونم تا به حال دکتر رفتین یا نه ؟

ولی حتما می دونین که وقتی پزشک از درد و بیماری طرف مقابل مطلع بشه عصبانی نمی شه و سعی می کنه درمان خوبی انجام بده و بیماری رو رفع کنه ولی من برای درمان مشکل محمد مهدی احساس می کنم طبیب دلسوزی سراغ ندارم.

تورو به امام رئوفان می سپارم.

 

خدا نگهدارت...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 16:12 توسط پیر بابا |

محمد مهدی دیروز روز خوب و شادی رو سپری کرده بود و مشقاش رو هم خوب نوشته بود .ولی من نتونستم به قولم عمل کنم و پارک ببرم و به جاش یه مغناطیس براش خریدم ولی اولین فرصت پارک خواهم برد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 11:9 توسط پیر بابا |

همیشه مدرسه با توجه به اینکه یک سری اجبارهایی را برای دانش آموز ان تحمیل می کنند مورد بی مهری آنان قرار می گیرد ولی تنفراز مدرسه زمانی شکل می گیرد که دانش آموز از کادر و مسولین مدرسه خاطره تلخ و ناخوشایندی در خود ثبت کرده باشد.

برخی از معلمین انسان ساز نیستند وبیشتر همان سواد آموزند و از ساختن انسان، منفعل نمودن را می شناسند واگر شخصی که معمولا اینگونه افراد اندک هستند به دلیل ناتوانی معلم جذب او نشوند و برنامه های او را اجرا نکنند ،انواع نسبتها از تنبل گرفته تا بدترین عناوین به او داده می شود.

من امروز با این مشکل سخت در گیرم و متاسفانه راه شروع شده را با سختی می پیمایم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 14:18 توسط پیر بابا |

محمد مهدی اخیرا یعنی از وقتی به این مدرسه جدید که غیر انتفاعیه میره خیلی پرخاشگر شده دائما عصبانیه و به سختی تکالیفشو انجام می ده نمی دونم چیکار کنم

استعداد بسیار خوبی داره و همش دنبال ابتکار و کارهای خلاقانس ولی مدرسه براش خسته کننده است.

از طرفی هم خیلی کم اشتهاست و این هم یک دلیلیه برای عصبانیت و خستگیش.

خیلی تلاش میکنم تا وضعیت بهتر بشه  ولی خیلی کند پیش میره.

امیدوارم اوضاع بهتر بشه ... 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 9:29 توسط پیر بابا |

پارسال تابستون با تو پسر گلم کربلا رفتیم و تو هر چند روز یه با ر می پرسی بابا جون کی دوباره میریم کربلا و با این سوال دل منو خون می کنی از خدا می خوام هرچه زودتر روزیمون بشه. 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:20 توسط پیر بابا |

نمازهایم را که به پایان می

رسانم و سجده شکر بر بیکران

هستی به اذن بر ذکر رکوع و

سجود در برابرش را جاری می

سازم بر وجود مبارک تو پسر

آسمانیم و برادر سراسر نور و

مهربانیت دعای خیر مینمایم

تا عمرتان مالامال از تقوا و

بردباری و ایمان و سعادت

باشد و در درگاه خداوند منان

جزو مقربین باشید.

 

الهی آمین

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 19:43 توسط پیر بابا |

محمد مهدی عزیزم

نمی دونم کی تو بتونی این مطلب رو بخونی ولی امیدوارم هرزمان که خوندی احساس این  پدر پیرتو درک کنی .

من تورو به معصومیت چشمات می شناسم و از خدا می خواهم الان که صدای اذان در لحظات ملکوتی پخش می شه این معصومیت ابدی باشه.

چشمهای تو دروازه بهشت منه.

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 18:21 توسط پیر بابا |